مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
145
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
داد و سپارش دختر خود به او گفت . پس از آن بنزد دختر خود ، ملكه بدور بيامد و او را نيز وداع گفت و يكديگر را در آغوش گرفتند و ملك غيور بگريست و اين بيت برخواند : رفتى و صد هزار دل و دست در ركيب * اى جان اهل دل كه تواند ز تو شكيب چون ديگران ز دل نروى گر روى ز چشم * كاندر ميان جانى و از ديده بر حجيب پس ملك از نزد دختر خود بيرون شد و نزد قمر الزمان بيامد و جبين او را بوسه داده ، وداعش كرد و از ايشان جدا گشته ، بسوى جزاير بازگشت . و قمر الزمان با زوجهء خود ، ملكه بدور و خادمان ، شتابان تا يك ماه همىرفتند . پس از آن در مرغزارى وسيع و سبز و خرّم فرود آمدند و خيمهها بدانجا برافراشتند و بخوردند و بنوشيدند و برآسودند . و ملكه بدور بخفت . قمر الزمان بخيمهء ملكه درآمده ، او را خفته يافت . محبتش افزون گشت و اين دو بيت برخواند : ايا يارى كه بالا به ز سرو كاشمر دارى * بسرو اندر بهارستان بمشك اندر قمر دارى ناگاه ، قمر الزمان ، نگين سرخ گرانبهايى را بر بازوى ملكه بدور ديد كه نامهايى چند به خطى كه خوانده نمىشد ، بر آن نوشته بودند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، قمر الزمان ، نگين را گرفته ، بيرون شد و در روشنائى همىديد كه ناگاه پرندهء خود را بر آن نگين انداخته ، او را از دست قمر الزمان بربود و اندكى بپريد و بر زمين نشست . قمر الزمان بيم از نگين داشت و بر اثر